قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / متن دروس شرح مصباح الانس / شرح مصباح الأنس۲️⃣

شرح مصباح الأنس۲️⃣

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه دوم
الحمدلله رب العالمین

(و من جمله ازدرائها مذمّه متأخّر الحُکَماء لها و وصفُها بِالکُدوُرَهِ وَ الظُّلمَه وَ طلبُ الخلاصِ منها و لو عَلِمُوا)

خب حالا مقام رحم را و سازنده ی رحم را، ارکان را، عناصر را، که به امتزاج و مزاجشان، کارخانه صنع الهی، کارخانه انسان سازی که بزرگترین کارخانه صنع الهی است، از این ارکان است. از این طبایع است. از امتزاج و مزاجشان است که رَحِم ها آفریده شدند.
عرض کردیم از ارحام جبال بگیرید، اراضی بگیرید، حیوانات، برّی، بحری ، اِلی ماشاءلله تا برسید به انسان، نوع و انسانِ شخص که مظهر اسم جلاله است و همه اسماء طائف گرد او هستند. او قبله کل است. کعبه کل است. همه گِرد او طائفند.
بنابراین چه جای إزدراء، نکوهش، استخفاف، نقض و مذمت واینگونه تعبیرات درباره طبیعت؟ و این طبیعت است؛ که همه در دامن این طببعت پرورده می شوند. حالا اشاراتی که می فرماید.
چرا متاخرین از حکما طبیعت را نکوهش می کنند؟
حالا جناب ایشان اینطور می فرمایند.
حقیقتش این است که حکمای الهی طبیعت را نکوهش نمی کنند که: تکویناً،عیناً طبیعت، نادرست است. نکوهششان در مقام اخلاقیات این است که مبادا جان و دلتان را به ازای سنگ و گِل بدهید. سنگ وگل حجاب بشود . شما را از کمالتان باز دارند. چون اینطور است:
به حُبّ سنگ و گل عامیّ جاهل
فرو ماند همی از عالَم دِل
که هست اینطور. این ها حجاب شما نشوند. ظاهراً نکوهش آن آقایان به این لحاظ است. حالا ایشان به صورت اطلاق می فرمایند : نباید اینطوری….
و من جمله ازدرائها
طبیعت را نکوهش می کنند از این إزدراء و استخفافش،
مذمّه متأخّر الحکماء لها و وصفها بالکدوره و الظّلمه
البته طبیعت کدر هست، تاریک هست، ظلمت هست، آنها هم می فرمایند که در ازای این عالم جسمانیِ طبیعتِ چنین و چنان برای سنگ و گل ،چنان که می بینید چه می‌کنند، اینها حجاب شما نشوند و شما را از روحانیت تان باز ندارند. اینها فرمایش شان باید این طور باشد وگرنه نمی فرمایند که عالم طبیعت غلط است ، به این صورت . دنیای ممدوح را نکوهش نمی کنند. دنیای مذموم را نکوهش می کنند .به قول آن آقا، عارف رومی:
چیست دنیا ؟از خدا غافل شدن
نِی لباس و نقره و فرزند و زن
این سرا و باغ تو زندان توست
مِلک و مال تو بلای جان توست
به این صورت، به این نحوه ، وگرنه خیلی از همین آقایان صاحب مُکنت بودند، حشمت بودند و مورد اعتراض بعضی از دهن ها قرار گرفتند .
گفت من میخ را بر گِل کوبیدم نه بر دل
اینطور. این نحوه . کیف کان.
و طلب الخلاص منها 
که آن آقایان این کار را کردند
 فلو علموا
اگر این اشاره‌ای که ما کردیم و می بینید این کارخانه های صنع الهی تا می رسد به مهمترین کارخانه الهی که انسان ساز است اینها از ترکیب طبایع، ارکان طبایع، از امتزاج مزاجشان، از فعل و انفعالشان در تحت تدبیر متفرّد به جبروت، این کارخانه درست شده و این همه انسانها، این همه اولیاء الله، این همه حجج إلهیّه و کسانی که اینها ثمره ی شجره ی وجود بودند؛ از رحِم متولّد شدند؛ متکوّن شدند؛ آن خاتم هم که هست از عبدالله و آمنه سلام الله علیهما است؛ آنها دیگر اینطور نکوهش نمی کردند.
باید قدر طبیعت را هم دانست،طبیعت چرا بد است؟…
حالا داریم به زبان ایشان با آن آقایان دعوا می کنیم،
فَلَو عَلِمُوا
اگر این آقایان متأخّرین ،حکما، اگر مقام رحم و طبیعت را می دانستند هیچگاه چنین ادعا را روا نمی داشتند،
فلو علموا
این آقایان
اَنَّ کُلَّ کَمالِِ یَحصُلُ لِلانسان بَعدَ مُفارَقَهِ نَشئَهِ الطَّبیعیه
ازاینجا که رخت بربسته ، کمالاتی که عایدش می شود، همه از این فرزند کریم الابوین،که پدرش عقل کل است و مادرش نفس کل، عقل کل و نفس کل ، آن پدر و آن مادر، این همه اولاد را می پرورانند، و اینجا رشد می کنند ، سرمایه بدست می آورند، مایه را اینجا، ( که پیشترها، درسهای پیشین عرض کردیم) که اینجا نکوهش زندان که در روایات شده، باز برای یک فرقه، آنهایی که دل به سنگ و گل باختند؛ و الا اینجا زهدان است، رحم است، زهدان است؛ یکی از لغت فارسی قدیم که حالا ترک شده، الان به زبان ما متداول نیست که بچه را بگویند زه، می گویند بچه، کودک، طفل، زه نمی گویند، یکی از معانی زه در لغت فارسی قدیم بچه است، زهدان یعنی بچه دان، حالا زهدان ، را نمی فهمند که رحم است، اما دیگه زه فراموش شده.
بله غرض، آن پدر که عقل کل است و آن مادر که نفس کل است، این فرزندان را دراین زهدان پرورانده است، پدر و مادر معدّات و وسائط اند
 و هو الذی یصوّرکم فی الارحام کیف یشاء
و خداست دارد خدایی می کند، و
قدر خود بشناس و مشمر سر سری
خویش را کز هر چه گویم برتری
آنکه دست قدرتش خاکت سرشت
حرف حکمت بر دل پاکت نوشت
این صنعت الهی را ضایع نکنید؛ ابد در پیش دارید ، سخت است آدم بخواهد حرف بزند.
حدیث دارد،حدیث شریف سنگین.
به حضرت عیسای پیمبر،حق سبحانه خطاب می کند که:
ای پسر مریم آنچه را که به بندگان من القاء می کنی اگر خودت آنچنان نیستی از من شرم بدار.
به واقع دهانمان بسته است، ما چه عرض کنیم؟ …
خب « الدّنیا مزرعه الآخره»، ما همان بلند گو باشیم بهتر است. از زبان آن بزرگان صحبت کنیم.
« الدنیا مزرعه الآخره»، اینجا زهدان است، مثل رحم که زهدان بود برای ما، در زهدان، پرورش یافتیم تا به کمال رسیدیم، پا به این نشئه گذاشتیم؛ الآن هم در زهدانیم تا پا به نشئه ی دیگر بگذاریم، واین فرمایشی که ایشان می فرماید:
بعد مفارقه النشئه الطبیعیه،
آنچه که برای انسان حاصل می شود ، همان است که در کتابهای پیشین خواندیم که: جزا نه اینکه فقط در طول عمل است؛ بلکه جزا نفس عمل است، و ما داریم شب و روز خودمان را می سازیم و هر کسی مهمان سفره ی خودش است. و هر کسی زرع و  زارع و مزرعه ی خودش است و مطابق ملکاتی که، (آن تخم ملکات، بذرهای ملکات) از زشت و زیبا که در مزرعه خودش کاشته، آن­ها سبز می­شوند مهمان سفره خودش است. اجمالا باید انسان بداند که بیرونی از او نیست، خارجی از او نیست. حالا خواه بپذیرند، خواه، نپذیرند. خواه حالیشان بشود، خواه نشود. کتاب وجود خودتان را دریابید که:

دفتر حق است دل، به حق بنگارش

 نیست روا پر نقوش باطله باشد

 بله وقتی آن حضور تام -که برای ما امروز هم اشاره می­فرماید-، آن حضور تام که برای ما پیش آمده چه آهی

﴿یا حسرتا علی ما فرطت فی جنب الله﴾

نظام هستی که یک­پارچه علم و چشم و بیداری و معرفت و قدرت است. من داشتم چه می­کردم؟ و من؟ حالا می­ بینید انسان­ها و صنعت­ها و افراد به کمال رسیده را که أبناء نوعش بوده‌اند. من می‌بایستی این بشوم و نشدم؟! و حالا نه اینکه آن نشده، مطابق ملکاتش به صوری محشور می‌شود و آن صور روایات بعدها مکرر می­خوانید. در فصوص گفتیم باز به عرض می­رسانیم؛ یک وقتی جمع‌آوری کردم روایاتی این­گونه را، درباره تمثلات و جزاء، طول عمل و بعد این­گونه فرمایشاتی که فرموده اند روایات بل به ۱۰ تا و  ۱۰۰ تا و ۲۰۰ تا  و این­ها، فراوان روایت جمع آوری شده که هنوز تنظیم نکردیم، صورت ندادیم، که خویش را دریاب و بیرونی از تو نیست و قیامت همه قیام کرده است. بیفتی به دست یک آدم راه­پیموده و قوی و زحمت­ کشیده و تلنگر خورده و تلنگر زننده که بتوانید کتاب وجود خودتان را الان هم مطالعه کنید و بخوانید، بعد می‌بینید که چه کاشتید؟ آنچه را که کاشتید الان در شما، در ما ریشه دوانده است. هر چه زودتر هم آن را وجین کنید. به انتظار فردا و پس فردا ننشینید. تکامل برزخی، حق است؛ البته ولکن الان وجین کنید خودتان را.

 «فلو علموا أن کل کمال یحصل للانسان بعد مفارقه النشئه الطبیعیه فهو  من نتائج مصاحبه الروح للمزاج الطبیعی»

«مصاحبه الروح  للمزاج الطبیعی» .

بعد بحث نکاحات را در پیش داریم. در فصوص هم که خواندیم که اقسام نکاحات؛

﴿ سبحان الذی خلق الازواج کلها﴾ .

در علم هیئت راجع به ازدواج کواکب فرمایش فرمودند که از ازدواجشان این نتایج حاصل می‌شود. از ازدواج آسمان و زمین،؛

آسمان مرد و زمین، زن در خرد

 آنچه آن انداخت، این می پرورد

این همه حاصل می­شوند. از ازدواج آفتاب و ماه و ستارگان، تقارنشان ،تباعدشان، که به اصطلاح هیوی (نجومی) تناظرشان، تناظراتشان، اوضاعشان،… این­ها اوضاع کواکب که این همه از آن­ها تولید می‌شود و دیدم دهان­هایی را، دیدم قلم­هایی را، که یک پدر و مادر خودشان را دیدند و شناختند. دیدند که مذکر و مؤنث و ازدواج خیال کردند که هرکجا که حرف ازدواج است و مذکر و مونث هست، باید بدان شکل، بدان ریخت، بدان وزن بوده باشد و بی­خبر از این­که آقا دارد خودش را معرفی می‌کند، حرف نشنیده و نخوانده و ندانسته ﴿سبحان الذی خلق الازواج کلها﴾ و ازدواج عرض عریض دارد و چه عرض عریض. اقسام نکاحات، بعد بحث می شود تا می آید می رسد به مثلاً ازدواج وجود و ماهیت یکی از آن حرف­هاست که در اشارات داشتیم.

این ازدواج یک کسی می‌خواهد، یک مؤلفی می‌خواهد که بینشان الفت داده باشد، که کسی به این ماهیت، وجود داده که آن اصل مفارق آنجا شیخ اسم برده که به عرض رساندیم. فارابی در اول فصوص ­اش ایشان از همین راه یکی از ادله اثبات صانع، که این ماهیات با وجود قرین شدند. یک کسی باید باشد بین ایشان « أنکحت و زوجت»  بخواند که این­ها را با یکدیگر قرین کرده و جفت قرار داده که ماهیات وجود گرفته‌اند، می ­آید تا اشاره این عبارت که خواندیم چه بود این عبارتش؟

« مصاحبه الروح للمزاج الطبیعی»،

می ­آید تا به ازدواج روح با مزاج طبیعی، روح با طبیعت بدن با نفس، با بدن، روح با بدن ازدواج­شان، تقارن­شان، اجتماع­شان ،اگر از آن اولش اسماء الله با همدیگر نکاح­شان نباشد،  نکاح مثل میزان، مثل نفخ، این­ها عوالم دارند؛ “نفخت فیه من روحی” خدای سبحان که لب، لپ، هوا، پوف کردن و دمیدن این­ها نیست  که. این کلمات عوالم دارند؛ حرفش را بعد می ­زنیم، به تفصیل وارد می شویم.

اسماء با همدیگر نکاح کردند، کلمات با همدیگر نکاح  می‌کنند، آسمان و زمین با هم نکاح کردند؛ یعنی ازدواج کردند،یعنی تقارن­شان هست؛ یعنی این اوضاع خاص را پیدا می کنند که این همه برکات پیش آمده تا می ­رسیم؛ می ­فرمایید: عقل کل و نفس کل با همدیگر دست هم را گرفتند و می آیند تا به این نفس جزء  و طبیعت جزء تقارن این دو،  مصاحبت این دو، نکاح این دو، اینطور، این نحوه. این نکاحی که بین روح و بدن قرار گرفته است، این نکاح، برکاتی دارد، برکات دارد، حالا اگر درست کسب کرد که انسان خودش را ساخته وگرنه که مطابق ملکات خود محشور می شود.

آنچه که حاصل می شود ،

«کل کمال یحصل فهو من نتائج مصاحبه الروح للمزاج الطبیعی و ثمراته»

یعنی «فهو من نتائج مصاحبه و ثمراته فحقیقه» که «یتوقف مشاهده الحق سبحانه علیها علی ما تتعدی للعموم السعداء رؤیت الحق سبحانه الموعود بها فی الشریعه کیف یجوز ان تزدری یا طبیعه..»

بله مجهول هم می­توان که تُزدری استخفاف شود.

در شریعت به روایات گوناگون، خود اشاره به آیات، روایات، هم برگشت می کنند  به آیات مثلاً این حدیثی که، امثال این حدیث، حالا ایشان نظر به این حدیث دارد که جریر بن عبدالله گفت که:  «قال اخرج علینا رسول الله صلی الله علیه و آله لیله البدر» شب چهاردهم ماه در معیت جناب رسول الله بودیم، بیرون رفتیم ،«فقال انکم ترون ربکم» ربّ،  ربّ را انس دارید، آشنایی دارید، سابقه دارید«ربکم» بله این­ها باز خودش را نشان می دهد حرف ربّ. «ترون ربکم یوم القیامه کما ترون هذا» اشاره کرد به ماه، ماه شب چهارده «کما ترون هذا » الان چه جوری ماه را می بینید؟ «لا تضامون فی رویته » بدون زحمت، بدون اینکه ازدحامی بشود و روی همدیگر بیفتید، همه می ­بینید، آزاد، راحت، خوش. همانطور که الان ماه را، بدر را می­ بینید، اینچنین «ترون ربکم یوم القیامه»…بله،

الان انسان در حجاب و غفلت است مگر کسانی که به جایی رسیدند که « لو کُشِفَ الغطاء لما ازددت یقیناً» بفرمایند یا شاگردانشان باشند. بله کسانی که در غفلت­اند، حجاب برکنار می‌شود  « فبصرک الیوم حدید» اشارات دیگر قرآن و روایات، حالا بیدار می­ شوند و می­ بینند ربّ­شان را، در ربّ  بعد حرف­اش را می زنیم الان تا آن اندازه مصباح، تمهید گاهگاهی هم اشارات و عرایضی داشتیم در خاطر دارید فبها….بعد می­آید.

و رؤیت را که می فرمایند «ترون» باید توجه داشته باشید که رؤیت عبارت أخرای ادراک است و رؤیت را عوالم است از رؤیت بصری، رؤیت خیالی، منامی، رؤیت عقلی هم ادراک است دیگر. رؤیت عقلی و رؤیت شهودی و هر یک از این رؤیت­ها را از رؤیت بصری إبصاری است تا ﴿ربّ أرنی أنطر الیک﴾ مراتب رؤیت­ها که آن آخر رؤیت­ها شهود است، هر یک از این­ها را مراحل است ، الان این­جا رؤیت إبصاری چطور است ؟ یکی چشمش بینا است ، یکی ضعیف است، باید با عینک ببیند، عینک­ها چقدر تفاوت دارند، چشم­ها چقدر متفاوت است­، خیال­ها چقدر، عقل­ها چقدر، شهودها هم همین­طور است. تا رؤیت گفته می شود، رؤیت نرود به رؤیت بصری إبصاری. رؤیت را عوالم است. خب حالا این عرایضی را  که صبح هم عذرخواهی کردیم آقا، دیگر حرف پیش می ­آید، این رساله­ عربی­مان است. یک رساله، رساله لقاء الله است، یک رساله، رساله رؤیت است. در رساله رؤیت اولین حدیثی که عنوان کردیم ، همین حدیث بود که به عرض رساندیم، و این را دنبال کردیم که چه می­خواهند  و آن دو رساله لقاء الله و رؤیت تقریبا متمم یکدیگرند ، حرف­هایی که از اهل بیت عصمت آوردیم، ازآیات و روایات آوردیم ، هر عارف، هر حکیم، هر الهی، هر چه بفرماید، بالاتر از آنچه را که آن وسائط فیض الهی فرمودند، نمی توانند، در عرض آن، تا چه رسد بالاتر و افتخار کنند که به فرمایشاتشان برسند. همان­طور که جناب فیض در اول وافی ناله می کند که «بارالها توفیق فهم این حقایق را مرحمت بفرما» ، فهمیدن این روایات خودش…  روایات را چه کسی باید بفهمد ؟

این مشاهده حق سبحانه. حالا این­جا اول فرمود مشاهده، بعد فرمود رؤیت، بعد این­ها همه به همدیگر نظر دارند، پس رؤیت شهود است، اقسام ادراک است .

 

خب این آقایی که الان بدینجا رسید، یوم القیامه کذایی که در پیش دارد، مقامات که دارد، منازل که دارد، مواقف که برای یک عده هست، نه برای همه، (بعضی مواقف ندارند، بعضی ها برزخ ندارند، محیط بر برزخ­اند)، موقف، موقف، مواقف ایستگاه است، این­ها توقفی ندارند که جایی بایستند  .

خیلی­ها تدخلون الجنه بغیر حساب، حسابشان را اینجا دادند، چه حسابی از آن­ها کشیده شود؟ این­ها افراد وارسته و پاک، دهانشان پاک، فکرشان پاک، زبانشان، قلمشان، مطلق شئون زندگیشان پاک است، زبان حالشان در هر حال ؛

گر بشکافند سرا پای من                              جز تو نبینند در اعضای من

اصلا حضور به آنها اجازه نمی ­دهد که  بخواهند با اندیشه ­های باطل و ترهّات و خیالات نادرست، اصلا حضور اجازه نمی­ دهد، این فکرهای شیطنت برای کسی است که غافل است و نمی­ داند که با چه کسی همنشین است ،جلیس است، حضور اجازه نمی­ دهد، گناه از دوری پیش می آید، از غفلت پیش می آید، با حضور که نمی ­تواند گناه کند، آنچه درباره معصوم می ­شنویم، در حضور تام است، حضور تام که اجازه نمی­دهد کسی گناه کند، الان ما اینجا کنار هم نشستیم، می­خواهیم دست بگیریم عمامه را از سرمان بگیریم رویمان نمی شود، حضور تام کجا اجازه می دهد ؟

«ألا ما تتعطی تتیسر لعموم السعداء رؤیه الحق سبحانه الموعود بها فی الشریعه»

این روایت را که  خواندیم و امثال آن.

«کَیفَ یَجوزُ اَن تُزدَری »

طبیعت استعانت باشد. «فَلَو عَلِموا» جوابش مَحذوف است. «فَلَو عَلِموا» این­ها دیگر اِزدِراء نمی­کردند.مَزدَرُ، لَمَزدَر، مثلاً، خیلی خوب.

وَ اَقولُ حالا این­ها دیگر همین­طور چاپ شده، ملاحظه می­ فرمایید. یکنواخت صفحه به چه صورت، روز اول به عرض رساندم با این حواشیِ جناب میرزا هاشم اِشکوری مردِ عالمِ، خیلی در سطح بالا و بزرگوار. اساتید ما، چقدر  ایشان را به بزرگی اسم می ­بردند .

عرض کردم تنی چند از اساتید ما در محضر مبارک ایشان تلمّذ کردند، که این حواشی مرحوم استادمان جناب آقای قزوینی رضوان الله علیه فرمود وقتی مصباح را آوردند خدمت ایشان ملاحظه کرد، خیلی ناراحت شده که چرا به این صورت ،اصلاً حواشی که خوانده نمی ­شود، اینکه ملاحظه می­ فرمایید به چه صورت است. به چه نحو است .خود متنه­ایش هم  این­ها دیگر ،سر سطرُ، ویرگول و بعد نقطه ­گذاری و این حرف­ها نشده،حالا اَقولُ،

«وَ اَقولُ قَد عُلِمَ مِن تَوَقُّفِ تَعَیّنِ الرُوحِ الاِنسانی عَلی تَحصیلِ المِزاجِ الطَبیعی وَ ظُهورِ کَمالاتِه عَلیه جَهدوا تَقدیمِه فی الحَدیثِ علی عِلمِ الأدیان» .

خُوب حالا،که می­بینید ، این حقیقت که باید پرورده بشود، بله… دار، دارِ اسباب است. گزاف که نیست. نمی­شود که سلسله علل را برداشت، روی حساب است.خُب یک چنین دُر گرانبهایی و یک چنین موجود ارزنده ­­ی قبله ­ی همگان، که باید میوه شجره ­ی وجود باشد، از رحم باید مُتکَوِن شود، متولد شود و رحم از طبایع هست. از اِمتزاجِ اَرکان و عناصر هست، خوب می­ دانید که باید اول این باشد تا روح تعلق بگیرد. لذا، جناب رسول الله هم فرمود:« العِلمُ عِلمان؛ علم الأبدان» ،اول رحم ، اول طبیعت، اول مزاج. «ثُمَّ عِلمُ الَأدیان» وَ روح پرورده شود و روح رشد پیدا کند. این مرکب می­خواهد، جان می­خواهد، محل پیدایش می­خواهد و همین­طور مَصنَع می­خواهد، یعنی دستگاه می­خواهد. به این صورت، به این نحو است، کارخانه می­خواهد تا پدید بیاید . اول آن کارخانه ­اش را، طبیعت را، رحم را، ارکان را، عالم ماده را، جای تجلیِ أسماء و صفات را. بله درست است که او تخمیر می­کند، کار در دست اوست، هم در تحتِ مُتِفَرد به جبروت ولکن نمی­شود که بساط…

«اَقولُ قَد عُلِمَ مِن تَوَقُفِ»

این توقف را در خاطر داشته باشید که بعد  به این توقف کار داریم.

«قَد عُلِمَ مِن تَوَقُفِ تَعَیُّنِ رُوح الِانسانی عَلی تَحصیلِ المِزاجِ الطَبیعی» ،

که اول باید خانه باشد، اینطور است دیگر. تقریبا ،به سِرِّ جاندارها این معنی القاء شد ،

در امر معاش کمتر از مرغ مباش

اول پی لانه باش و پس فکر فراش

خوب می­بینی که آن­ها هم اول لانه می­گذارند، بعد تخم می­گذارند. در جایی باید لانه باشه تا تخم بگذارند، بپرورانند، جوجه و این­ها. جا می خواهد اول .

«قَد عُلِمَ مِن تَوَقُفِ تَعَییُّنِ الرُوحِ الاِنسانی عَلی تَحصیلِ المِزاجِ الطَبیعی وَ ظُهورِ کَمالاتهِ عَلیهِ جَهَدوا تَقدیمِه  فی الحَدیثِ عَلی عِلمِ الأَدیان» .

که علم ابدان مقدم بر علم ادیانِ.

«فَإِن قُلت… فإن قُلت …»

آن سؤال بسیار سنگین شریف نمط سوم اشارات است، بله… که خواجه حرف را آنجا پیش آورد دو تا عبارت شیخ را، دو سه تا عبارتش را پیش آورده که سوال پیش می­ آید؛ جناب شیخ، شما فرمودید که اول باید ارکان باشند، ارکان اصطلاح، عرض کردیم عناصر. عناصر باشند و عناصر امنزاج بشوند، از امتزاجشان، مزاج حاصل بشود، پس از حصول مزاج، روح پدید بیاید، حالا یا پیدایش است، پیدایشش جسمانی است، جسمانیه الحدوث است یا روحانی است. تعبیر کردیم در عبارات پیش­ترمان که روح حادث است مع حدوث البدن یا بحدوث البدن. مشاء می­فرماید مع حدوث البدن، مرحوم آخوند فرمود که بحدوث البدن، خب این­ها را که مسبوقین و جناب خواجه سوال پیش آورده فرمود که چه شده که جناب شیخ اینجا می ­فرمایید مزاج، مزاج حافظی بالای سرش است، اگر حافظ نباشد که مزاج قرار نمی­گیرد؛ چون این چهار عنصر، همه متضاداند، آب و آتش چرا باید با هم باشند که حالا هستند در مرکبات، در انسان، در حیوان مثلا؛ آب و آتش چرا با هم الفت گرفته ­اند، خاک و هوا چرا با هم الفت گرفته ­اند، این چهار عنصر متضاد چرا با همدیگر انس دارند، تلفیق شده ­اند، مرکب شده ­اند، یک جا جمع شده اند و مثلا این بنیه را حالا بفرمایید مثلا این بنیه انسانی را (حرف در آن حد داریم،) این بنیه انسانی را تشکیل داده ­اند؛ این باید در زیر نظر یک حافظ و جامع بوده باشد، نگهدارش، نگهبانش وگرنه این­ها می پاشند از هم. چنانچه که می ­بینی که تا نفس ناطقه، قطع تعلقی از بدن کرده، می­ بینی که چه می­شود بدن، چه می­شود، متلاشی می­شود، زیبایی­اش را از دست می­دهد، بعد مرداری می­شود به چه صورت؟ خب پس شما از یک طرف می ­فرمایید که نفس، حافظ مزاج است، نفس ها. پس تقدم با چه کسی است؟ با نفس؛ از طرفی می­فرمایید باید مزاج باشد تا نفس با او تعلق، پس تقدم شده است با مزاج، «فکیف التوفیق»، این فرمایشی بود که آنجا خواجه عنوان فرمود،  در پیرامون بیان شیخ، شیخ الرئیس و جواب را به آن نحوه که فرمودند در خاطر دارید که بنده فاصله می گیرم، خیلی عنوان کردم، اینجا هم بیان فرمودند، اینجا هم همین­طور، این­جا هم «ان قلت » این طور است، خب شما از یک طرف می فرمایید که ارواح مقدم هستند بر امزجه و طبایع و مرکبات، ارواح مقدم ­اند؛ الان می­فرمایید شما در علم الأبدان در بیان رحم و طبیعت و حصول مزاج، معلوم شده که مزاج مقدم است، این لانه باید ساخته و پرداخته بشود تا مرغ روح به آن تعلق بگیرد، فکیف التوفیق، حالا این جا به آن تفصیل فرمایش جناب خواجه وارد نشده، اما خودش را به نحو جوابی که به کار اینجا بیاید عنوان فرمود و در رفته و خیلی دنبال نکرد و درست هم گفته ولو اینکه دنبال نکرده درست گفته. گفت آقا آنجا که تقدم دارند، ارواح کلیه ­اند، عقول ­اند، مفارقات ­اند. آن­ها ارواح تقدم دارند و این­جا که مزاج، رحم، طبیعت تقدم دارد بر نفوس جزئیه است بر ارواح جزئیه و نفوس جزئیه است، چون نمی‌شود نفوس جزئیه تقدم داشته باشند، نفوس جزئیه تقدم داشته باشند معنایش این است ( یکی از فرمایشات جناب آخوند در اسفار هم همین است) می بینید که جناب آخوند در اسفارخیلی از این کتاب استشهاد کرده؛ از این، از فصوص ، ازفتوحات از این­ها خیلی نقل می‌کند و پیش­تر هم به عرض رساندیم که ما در یک رساله ­ای به نام عرفان و حکمت متعالیه تا آنجا که در توان ما بود جستجو کردیم در مباحثات و گوشه و کنار و این­ها که از محضر آقایان خودمان از مطالعات این­ها یافتیم، یادداشت کردیم که مأخذ این فرمایش جناب آخوند در اسفار از کجا آمده. گاهی از نفحات نقل کردیم، گاهی از  مصباح و همین کتب متعارف. جناب آخوند خیلی به نحوه پخته و اتم و اکمل این­ها را در نزد جناب میر،جناب شیخ بهایی، میرفندرسکی، آقایان دیگر زمانشان هم که خیلی زمان متعالی بود، این­ها را خوب فرا گرفته. اینجا ایشان باز نکرد اما همان فرمایش  است که جناب آخوند در  اسفار فرمود نفوس جزئیه اگر قبل از این ابدان بوده باشند، لغو در فعل الهی لازم می آید. نفوس جزئیه… ارواح جزئیه… یعنی این روحی ، این بچه ­ای که امروز باید به دنیا بیاید و حالا پیش­تر از آن در رحم باید روح به او تعلق بگیرد. باید طرف بفرماید که این روح جزئی تا خدا، خدایی می­کرد ازلا‌‌ً این روح  به این ارواح جزئیه معطل باشند تا یکی پس از دیگری در ارحام که این عُشّ و لانه و مزاج و این­ها ساخته شده آن روح جزئی سرگردان بوده باشد قدیم تا نوبت تعلق او به بدن حالا مثلا الان رسیده و این بله اشکال بسیار گوناگونی بر این حرف وارد است از آن جهت سرگردانی این ارواح جزئیه، برای چی معلق مانده باشند معطل مانده باشند دهانشون باز باشد که نوبتشان به هر یکی کی برسد؟ و حرف­های دیگر… وفق نمی دهد! آن که حکمت محض است، علم محض است، قدرت محض است، به اراده گزاف و جزاف هم نمی شود حرف زد آخر یک وقت طرف می خواهد بگوید ما چه میدانیم خداست این طوری که نمی‌شود حرف زد که اینها علم است، حقیقت است این حالا همینطور می‌بینیم که آن به آن، دم به دم، روزبه‌روز، این مکونات، این افراد انسان‌ها تکون پیدا می‌کنند آن­وقت این ارواح جزئی­ شان معلق، معطل، حیران و سرگردان و بیکاره قرار گرفتند، هستند تا نوبت این روح الان رسید، روح جزئی که به این بدن تعلق گرفته، این وفق نمی­دهد لذا نمی‌فرماید روحانیه الحدوث، مرحوم آخوند نمی‌فرماید روحانیه الحدوث، عرفا نمی‌گویند روحانیه الحدوث، ارواح جزئیه معلق کذا و کذا… ایشان هم به همین معنا اینجا اشاره می کنند. وفق نمی دهد، نمی شود آن تقدم با ارواح کلیه است که در سلسله نزول البته باید مفارقات بوده باشند، بیاید به مثلا پله بعد، به عالم مثال منفصل برسد، بیاد به عالم شهادت مطلقه، ارکان، چه بعد این­ها تلفیق بشوند و چگونه تا از اینها میوه ­ای به وجود بیاید رشد کند حالا از این طرف صعودا و عروجا بالا بیاد باز با آن­ها بپیوندد و کمال آن­ها را پیدا کند و از آن­ها بالاتر هم بتواند بشود. إلخ… به این نحوه… که این تقدم و تاخّری که اینجا آوردیم، ارواح کلیه متقدّم‌اند بر ارحام، طبایع و نفوس جزئیه متاخّراند از آن‌ها و در تحت تدبیر متفرد به جبروت. آن چیزی را که جناب خواجه در نمط سوم اشارات فرمود، با این فرمایش دست هم را می‌گیرند و به همدیگر کمک می‌کنند. ما این‌ها را از همین صفحه‌ی اول همین کتاب، فرمایش آن جای جناب خواجه، در نمط سوم اشارات و حرفی از شیخ الرئیس در طبیعیات شفا، و جاهای دیگر و گفته‌های این و آن، این‌ها همه را به صورت جمع‌آوری که برای یک متتبع به کار بیاید، در این عیونی که خیلی حرفش را زدیم، -که هنوز منتشر نشده و در شرف انتشار است- آنجا در عین پانزدهم، همه‌ی این حرف‌ها را یک‌جا جمع کرده‌ایم و به کار تحقیق شما می‌آید. مصادر کار را، حرف‌های آقایان را به حضورتان عرضه می‌دارد و خودتان در عین پانزدهم کاوش بفرمایید، نظر بدهید و تحقیق و استنباط کنید. در عین پانزدهم…

حالا ان شاءالله نشرش نزدیک است دیگر.

«فإن قلت فقد صحّ عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم أنه قال: خُلق الأرواح قبل الأجساد بألفی عام».

حالا اجساد هم، باز در فصوص هم داشتیم، بله اجساد… یک مقداری مثل جسم، جسم طبیعی با جسم دهری و جسد اعم از جسم… این‌ها را در خاطر داشته باشید تا همینطور پیش‌ترها که خواندیم، یادآوری می‌شود، بعد در کتاب هم تفسیر و توضیح داده می‌شود. جسد اعم از بدن است. بدن‌ها در طول هم‌اند. تفاوت بدن‌ها را در آن کتاب‌ها فرمودید به چیست؟ به کمال نفس است. بدن‌ها در طول هم‌اند. انسان بی‌بدن نیست. نمی‌تواند بی‌بدن باشد. منتها بدن‌ها در طول هم اند و تفاوت این بدن‌های طولی بکمال نفسه است. باید این‌ها را بپرورانید. حالا این‌ها را کم کم حرف می‌زنیم. پیش می‌رویم و این‌ها روشن می‌شود.معلوم می‌شود. و جسم را باید پروراند. و جسم طبیعی داریم، جسم دهری داریم( که فوق جسم طبیعی است) فوق بدن جسمانی، جسد است. جسد به معنای اعم. ولو آنکه به طبیعی هم جسد می‌گویند. اما به صورت اعم از این‌ها استعمال می‌شود.

” بالفی عام”

دوهزار سال پیش از اجساد، ارواح آفریده شده‌اند. این دو هزار سال چیست؟ الان در ذیل صفحه، خودشان بیان می‌فرمایند که می‌رسیم. خب

« و قد صرّح الشیخ»

یعنی ماتن، صدرالدین قونوی

« ایضا فی کتبه سیّما فی باب النکاحات أن»

( چون اینجا نکاح روح است با بدن، از این جهت) « سیّما در باب نکاحات »

« أنّ وجود الارواح مقدم علی تعین عالم المثال»

ارواح، پس ارواح کلیّه‌اند، ارواح، عقول‌اند، مفارقات‌اند. در آن اوایل مقدمات شرح فصوص قیصری، آنجا قیصری تصریح کرده بود که آنچه را که سلسله‌ی حکما می‌فرمایند عقول، مفارقات عقول، عرفا می‌گویند ارواح. که ارواح یعنی عقول که قیصری تصریح کرده بود.

«مقدم علی تعین عالم المثال»

چون فرمودید عالم مثال برزخ است دیگر؛ عالم مثال منفصل. بله. که از مفارقات می‌آییم به عالم مثال منفصل و از عالم مثال منفصل می‌آییم به این عالم شهادات مطلقه که عالم مثالِ منفصل از آن طرف که نزولاً پایین می آئیم ، عالم مثال را می گوئیم عالم ذر .درست بله که عالم مثال نزولاً  عالم ذر است،‌‌‌‌ ‌‌بله چنانکه  صعوداً آن را می گوئیم عالم برزخ. هر چند نزولاً هم به یک معنا برزخ است ، برزخ نزولی و صعودی ، باز قیصری در مقدمات داشت و شیخ از فتوحات نقل کرده بود . حالا ما این­ها را که اینجا به عرض می رسانیم مصادر و مآخذ بحث  این­ها  را در حواشی همین مصباح این طور مباحثه داریم، اینها را یادداشت داریم به عرض می رسانیم. بعد می گیرید به کارتان و یا برای یادداشت به کارتان می آید یادآوری. بله آنجا هم نزولاً عالم مثال که برزخ نزولی است، آن را می گوئیم عالم ذر و وجهش را پیش­ترها بیان کردیم بعد هم به عرض می رسانیم. الان خیلی فاصله می گیریم . می گوییم عالم ذر و چنانچه به اعتباری از این طرف می گویم برزخ صعودی که جای ظهور اعمال و تمثل اعمال است، حق است که این­ها آرام ­آرام خودش را روشن می کند.به خصوص خداوند  توفیق عطا کند به تعبیر یکی از اساتید بزرگوار ما  رضوان الله تعالی علیه  ایشان فرمایشش این بود که بله این­ها را که می­خوانید و می­شنوید، اگر یک همتی بگمارید و یک طهارتی، ( بعد اقسام طهارت می آید بحثش)  یک طهارتی داشته باشید، از طهارت لباس و طهارت بدن و زبان و چشم و خیال و عقل و مطلقاً هم چنین یک طهارت مطلقه  ویک قدم عاشقانه  صادقانه  و یک ندای بصورت صدق که انسان بگوید الهی آمدم، صادقانه  بگوید الهی  آمدم ، دارم حرف ایشان را نقل می کنم که یک چند بار  شکارهایی بفرمائید حالا در خوابتان،  بهتر از آن در بیداریتان ، یک شکارهایی بفرمائید. آن شکارها خیلی در فهم این معارف کمک می کند.یک بارقه هایی گاه گاهی بیاید یک چیزهایی بیاید  یک احادیث برزخی به اصطلاح این  آقایان به گوشتان بخورد یا بیداری یا خواب. اینها بهتر باز می شود.آدم یک جهش علمی پیدا می کند.بله خیلی خوب اینها باز می­شود و عمده زیر سر طهارت است. عرض کردم از ظاهر لباس گرفته تا برسد به طهارت عقل که یک انسان الهی بشود که﴿ اِنّ  صَلاتی  و نُسُکی و مَحیای  و مَماتی لله رب العالمین﴾. وقف خاص الهی بشود که در یک سنگری قرار بگیرد که هیچ شیطانی با هیچ کمندی نتواند او را شکار کند.بعد می بینید که بروز بارقه­ ها می شود و اشراقات می­شود، افاضات می­شود، لحن بر می گردد، به حرف می آید، به سوز و گذار می آید،   و…   خوب

  «فَقَد صحَّ عن النبی علی تعین عالم المثال المتقدم علی وجود اجسام البسیطه فضلا عن الابدان مرکبه»

مرکبه­ ی اینجایی که از ارکان درست می شود، خوب پس ارواح مقدمند بر مثال  که مثال مقدم است بر بسائط . بسائط یعنی عناصر. که عناصر مقدم است بر مرکباتی که تازه مزاج و امتزاج و رحمِ پیدا شود. خب پس ارواح چند رتبه بر این مرکب رحم طبیعت این­ها مقدمند و چطور شما فرمودید که علم الابدان اول باید طبیعت بوده باشد. «و کیف التوفیق» .

«فما التوفیق بین القولین».این« اِن  قُلت … قُلتُ »

می­فرمایند وقت به سر آمد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *