قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / متن دروس شرح فصوص قیصری / فصّ آدمیّه ۲️⃣

فصّ آدمیّه ۲️⃣

فایل پی دی اف جلسه دوم فصّ آدمیه شرح فصوص قیصری

﴿بسم الله الرحمن الرحیم﴾

جلسه دوم دروس شرح فصوص قیصری، فصّ آدمیه

________________________________

و یؤید هذا الوجه ما ذکره فی آخر الفص من قوله: (و فص کل حکمه الکلمه التی نُسِبَت إلیها).

مؤیّد فصّ به معنای دوم، که فصّ خاتَم گرفتیم؛ « ما یُزیَّنُ به الخاتم »؛ نه آن وجه اول که خلاصه شیء

گرفته.

و یؤید هذا الوجه

معنای دوم را

ما ذکره

یعنی شیخ

فی آخر الفص

در آخر همین فص،

مِن قوله

که فرمود:

(و فص کل حکمه الکلمه التی نُسِبَت

حکمت

 إلیها).

به آن کلمه. که در حکمت به کلمه اختصاص دارد. و هر یک از کلمات که انسانهای کامل اند. کلمات التّامات اند: « نحن کلمات » این انسانهای کامل هستند. حکمتی که به آن کلمه منسوب است. مثلاً همین که الآن در فصّ آدمی هستیم؛ حکمت إلهیّه. و هکذا از انبیای دیگر که دیروز به عرض رساندیم. و اینطور که شیخ در آخر این فصّ فرمود: (و فص کل حکمه الکلمه التی نُسِبَت إلیها ) این با فصّ خاتم مناسب است. برای اینکه این حقایق که حکمت است، بر قلب آن انسان کامل منتقش شده است. و معنای دوم مناسب است؛ مؤیّد معنای دوم، این قول شیخ است. در آخر این فصّ.

 

فمعنى قوله:

شیخ

 (فصّ حکمه إلهیه)

معنای دوم که داریم انتخاب می کنیم؛ که قلب انسان کامل به علوم خاصّه ی به او، به وفق مزاج او، به بافت او و اقتضای عین ثابت و استعداد او، با او مناسب است؛ الهی وجه،

و معنا قوله: فصّ حکمه إلهیّه

که عنوان این فصّ است؛

 أی، محل الحکمه الإلهیه

که قلب آدم است؛ انسان کامل است. که منتقش به این حقایق می شود.

و معنا قوله: فصّ حکمه إلهیّه أی، محل الحکمه الإلهیه هو القلب الثابتُ فی الکلمه الآدمیه،

هرکس که آدم است؛ هر کس که صاحب این رتبه است؛ انسان بالفعل است؛ به تمام رسیده است؛ قلب او محل انتقاش این حقائق است؛ که مظهر اسم شریف « الله» است. و الله که مستجمع جمیع صفات کمالیّه است.

و الإلهیه اسمُ مرتبهِ جامعهٍ لِمراتبِ الأسماء

که در صدر کتاب، « إلهیّه» را معنا کردیم. یک بار به اینکه: مجمع جامع همه ی صفات کمالیّه است؛ ذات مستجمع جمیع صفات کمالیّه، إلهیّه؛ یکبار هم گفتیم که: مراد از « إلهیّه»، واحدیّت است. پیش گفتیم. چرا واحدیت؟ گفتیم: احدیت مقام جمع است؛ و واحدیت، بلکه به یک صورت احدیت، مقام جمع الجمع است و واحدیت مقام جمع، که أسماء الله در این مقام، تکثر یافته است. و گفتیم: إلهیّه یعنی واحدیت. راست گفتیم. گفتیم: إلهیّه یعنی ذات مستجمع جمیع صفات کمالیه و اسماء حسنی، راست گفتیم. گفتیم: إلهیّه ربّ إنسان کامل، درست گفتیم.

و الإلهیه

که واحدیت است؛

 اسمُ مرتبهِ جامعهٍ لِمراتبِ الأسماء و حقائقها کلها، و لذلک صار الاسم «اللَّه» متبوعاً لجمیع الأسماء

که مقداری پیش فرمود که: می بینید مُفتَتَح قرآن مجید: بسم الله. ألرّحمن و ألرحیم، اینها همه تابع اند. و « الله »، آنها زیر سیطره و سعه و عظمت الله قرار گرفته اند. یعنی اسمائی هستند که منتشی از الله اند. و الله متبوع همه ی آنهاست و آنها تابع اند و منتشی اند.

و لذلک صار الاسم «اللَّه» متبوعاً لجمیع الأسماء و الصفات و موصوفاً بها.

الله شده موصوف همه ی اسماء.

باز برگردیم به عبارت شیخ. فرمود: « فصّ حکمهٍ آدمیّه فی کلمهٍ آدمیّه ».

و تخصیص الحکمه الإلهیه بالکلمه «الآدمیه»،

که آدم، مظهر اسم شریف الله است. الله، ربّ انسان کامل است.

و تخصیص الحکمه الإلهیه بالکلمه «الآدمیه»، هو أنّ آدم، علیه السّلام، لمّا خُلِقَ للخلافه و کانت مرتبته جامعهً لجمیع مراتب العالم، صار مرآه للمرتبه الإلهیه

إن شاء الله بعد از مباحثه نظر داشته باشید اصول کافی در آن باب اسماء، که جناب کلینی روایاتی نقل می کند راجع به انبیاء، که هر یکیشان دارای چند اسم بودند؛ ببینید حضرت آدم را و انبیای دیگر را، در روایات، همینجور بحث می شود، مطلقاً با قرآن، با روایات، خداوند توفیق بفرماید، حشر داشته باشید. خودشان را و اسمائشان را در خلال این مباحث نشان می دهند. بخصوص با قرآنهای مفسَّر به تفاسیر روایی محشور باشید. مثل «نورالثقلین»، مثل «صافی»، مثل «برهان»، اینجور کتابها، « دُرّ المنثور»، بندگان خدا زحمت کشیده اند، خدا رحمتشان کند، زحمت کشیده اند، که روایاتی که از پیغمبر و عترت رسید، در بیان آیات، در ضمن هر آیه، جمع کرده اند و اینها خیلی کار می رسد. برای آدمی که نکته سنج است؛ سرمایه ی علمی دارد؛ حرف بلد است؛ حرف شنیده است؛ کتاب خوانده؛ این روایات، آیات، بر چنین اشخاص تجلیات خاصی دارند و خودشان را طوری نشان می دهند. نورانیت خاصی دارند. به طوری که آدم هرچه بالاتر می آید، دوباره که بر می گردد نگاه می کند، مثل اینکه بار اولش است که این روایت را دیده، به این آیه برخورد کرده. این طور است منطق بحث. هرآنی هر باری، یک جور تجلی دارد؛ تکرار در تجلی نیست. آیات، روایات، هر آن، طوری خودشان را به آدم نشان می دهند. دار، دار سیر است؛ دار کسب است و سیر را معنا می فرمایند به اینکه: آن فآن متلبّس بشود به اوصاف متعاقبه؛ آن فآن. دار تکامل است. دار ترقی است؛ استکمال است؛ و آن فآن خداوند سبحان در مجالی اش، اعمّ از کتبی و عینی خودش را نشان می دهد. بخصوص که فرمایشی از جناب امام صادق سلام الله علیه، در « قوت القلوب» ابوطالب مکّی است، و در « وافی» در آن خطبه ی ذوقار است. که جناب امیر علیه السلام در ذوقار خطبه ای انشاء فرمود، هم از جناب امیر، وصیّ سلام الله علیه و هم از حضرت امام صادق سلام الله علیه، هر دو بزرگوار فرمودند که: واللهِ إنّ الله تجلّی لِخلقِهِ فی کتابه و لکنّهم لا یُبصِرون .

خدا را در کتابش ببینید؛ در کتاب عینی اش، در کتاب کتبی اش، در آیاتش ببینید که « إنّ الله تجلّی لخلقه فی کتابه و لکنّهم لا یبصرون»

و کانت مرتبته جامعهً لجمیع مراتب العالم، صار مرآهً للمرتبه الإلهیه

که جامع همه ی اسماء و صفات است.

 قابلًا لظهور جمیع الأسماء فیه،

که به جایی برسد: « قابلاً».

به جایی برسد این بافت؛ این مزاج، این تاروپود، این ترکیب، این کلمه، این کتاب، به جایی برسد که بشود مصداق أتمّ « وَ کلّ شیءٍ  أحصیناه فی إمامٍ مبین». اینطوری بشود. بشود مصداق أتمّ این آیه. خودش را ببیند؛ عوالم مُلک و ملکوت. در آن وقت از خود خبر بدهد، بگوید: من جبرائیل ام؛ من میکائیلم، من انبیا هستم؛ عرش و فرشم؛ و در معانی این گروه، اشارات به لطائف، در مباحث اسفار بسیار پیش آمده، عرایضی تقدیم داشتیم. پافشاری داشتیم و گفتیم به چه نحو است حضرت جبرائیل، اسرافیل، انسان کامل. معانی شان. و آن لطائف دقیق اش. عصاره و خلاصه ای از اینها را به عرض رساندیم. در این هزار و یک نکته آوردیم. اما غیر از آن است که مشافهتاً صحبت می شود. مشافهتاً صحبت شدن یک چیز دیگر است. و انسان از نوار ملّا نمی شود. از کتاب هم ملا نمی شود. انسان، ناطق حیّ می خواهد. اصلاً خود حیات؛ به حیات توجه دارند، اینکه یک حیّ ای، و معارف را به حیّ ای، از ناحیه ی أحیاء اینها به همدیگر توجه داشته باشند، اشارات داشته باشند؛ نگاه بکنند؛ مجاور باشند، اینها یک چیز دیگر است؛ حساب دیگر است. غرض، چند بار این نکات را به عرض رساندم، باز به مناسبت، اگر پیش آمد، تقدیم می داریم.

قابلًا لظهور جمیع الأسماء فیه،

جمیع الأسماء فیه

حتّی إذا شاء أن عَلِمَ، عَلِمَ. که یک آدم نپخته ی خامی، به چهارتا مفهوم و الفاظ انس گرفته، یک وقتی پیش آمده، می بینید چقدر کتابهای ضالّه و مضلّه نوشته شد که: « إنّهم یحسبون أنّهم یُحسِنون صُنعاً». راجع به علم انسان کامل؛ راجع به قدرت انسان کامل؛ راجع به خلافت انسان کامل؛ راجع به ولایت انسان کامل ببینید چقدر چیزها نوشته اند در خروار. اینها بخاطر این است که انسان را نشناخته اند. و دارند انسان کامل را با خودشان قیاس می کنند. خلاصه نشسته مفاهیمی چیزی را پیش می آورد و گمان می کند که این است. و از اینها برای ما بسیار پیش آمده. سؤالاتی کرده؛ برخورد خیابانی. به او می گویم آقا سؤالات شما حق است، اما اینجا سر خیابان، اینها همه بحث می خواهد، حرف می خواهد؛ درس می خواهد؛ شما چرا در جلسه ی درس تشریف نمی برید حرف بشنوید؟ اینجا من… بعد می گوید من حوصله ی درس خواندن ندارم. خب شما حوصله ی درس خواندن نداری، بعد در خیابان جلوی مرا می گیری، از مسائل خیلی سنگین می پرسی. نمی شود که اینجا من عنوان کنم. و غرض اینها چقدر حرف.

قابلًا لظهور جمیع الأسماء فیه،

این « قابلًا لظهور جمیع الأسماء فیه» آقا، حرف را دقت داشته باشید. که این « ألأسماء»، اسماء الهی به احصاء نمی آید. پایان ندارد. و کسی که این اسماء را می تواند بپذیرد، پایان ندارد. این همان معناست که در اسفار خواندید که انسان حد یَقِف ندارد. اگر حدّ یقف داشته باشد نمی تواند اسماء را إحصاء کند. این رخش باید طریق رستم کشد. آن کسی که می تواند جمیع أسماء را إحصاء کند، حامل جمیع اسماء بوده باشد و « عرض امانت » را بپذیرد و حملش کند؛ این باید کسی باشد که حدّ یقف برایش نبوده باشد. لذا در کتاب شریف « حکمه المتعالیه» و کتاب « سهل و ممتنع» خیال می کند به الفاظ، عبارت، ظاهر و اینها درست شده، اینها پیش آمده، گفتیم استاد خدمت کنید، نه اینکه خودتان بنشینید مطالعه کنید؛ نمی شود. به این مفاهیم نمی شود. آنجا فرمودند انسان طبیعی. فرمودند: در مقام مثالش مجرّد است به تجرّد برزخی؛ در مقام عقلش، مجرّد است به تجرّد تامّ عقلانی؛ فرمودند مرحله ی آخرش، مرتبه ی فوق تجرد. این انسان طبیعی، و این انسان برزخی خیالی مجرد و آن انسان عقلانی مجرّد به ظلّ تامّ. و آن مقام فوق تجرد، و بفرمایید بالاتر، انسان الهی بوده باشد؛ « بیده ِ ملکوت کلّ شیء »؛ اینها یک حقیقت اند؛ و این آقا را حدّ یقف نیست. آنقدر می تواند ظرفیت پیدا کند که این عظمت اسرار نظام هستی را به انزال دفعی بگیرد: « إنّا أنزلناه فی لیله القدر»این نفسی که کذایی است، با اینکه بسیط است و بی نقش است، می تواند دارای همه ی نقوش اسرار عالم بشود.

روح می گوید:

حافظ می گوید:

چیست این سقف بلند ساده ی ( ساده است یعنی مجرّد است ) بسیار نقش. اینهمه حقائق در او منتقش. اگر ساده نبود، مجرّد نبود، اینهمه حقائق در او منتقش نمی شد.

چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش؟

کاین معما هیچ عاقل در جهان آگاه نیست

با بحث عقلی و صغری و کبری نمی شود درست بشود. فوق طور عقل است. و هکذا. مطلب شریف است. مطالب گفته شده، منتها آقا حوصله ندارد درس بخواند. هر وجهی هم دلش می خواهد، می نویسد. و انسان کامل را با خودش قیاس می کند.

لمّا خُلِقَ للخلافه و کانت مرتبته جامعهً لجمیع مراتب العالم، صار مرآه للمرتبه الإلهیه

الآن نحوه ی مماشات بحث است که قیصری عنوان کرد؛ و إلا بعد این حرف را در مقام انسان، از دست ما می گیرد که نه اینکه « خُلِقَ للخلافه » برای انسان کامل، فوق رتبه ی خلافت است. الآن دارد این را می گوید: « خُلِقَ للخلافه »؛ خلافی نگفتیم؛ دروغ هم نمی گوییم؛ اما مقامی بالاتر در پیش است. که فوق رتبه ی خلافت دارد؛ خلافت روی به خلق دارد، مثل نبوت.

و کانت مرتبته جامعهً لجمیع مراتب العالم، صار مرآه للمرتبه الإلهیه قابلًا لظهور جمیع الأسماء فیه، و لم تکن لغیره تلک المرتبه و لا قابلیه ذلک الظهور، لذلک

از آن جهت، به آن اموری که گفتیم،

خَصَّها به.

حکمت الهیه را به آدم اختصاص داد.

و أیضاً، هو

آدم

 مظهر لهذا الاسم، الله

کما قیل:

سُبحانَ مَن أظهر ناسوتُه

سِرُّ سنا لاهوته الثاقب

مطابق با بحث مقام، ناسوتش، با اینها ربط بدهید. این آدم عنصری اینجا که مشاهده می فرمایید، این

أظهر ناسوتُه سِرُّ سنا لاهوته الثاقب

مظهر لاهوتش، مظهر اتمّ الهیّتش.

ثمّ بدا فی خلقه ظاهراً فی صوره الآکل و الشّاربِ و المراد ب «الکلمه الآدمیه»، الروح الکلى الذی هو مبدأ النوع الإنسانى،

لطف کنید الفصل العاشر، فی بیان روح الأعظم، و مراتب این روح اعظم. و اسمای این روح اعظم، فی العالم الإنسانی.

إعلم، أنّ الرّوح الأعظم الّذی فی الحقیقه هو الروح الإنسانی.

پس روح اعظم یعنی روح انسانی که مظهر ذات الهیه است. انسانی.

إعلم، أنّ الرّوح الأعظم الّذی فی الحقیقه هو الروح الإنسانی مظهر ذات الإلهیّه من حیث ربوبیّتها.

پس آنجا در اول فصل عاشر گفتیم که روح اعظم، در حقیقت همان روح انسانی است. این حرف را آنجا زدیم. این هم به عنوان یادآوری. لطف بفرمایید صفحه ۳۷ کتابتان را بگیرید. اول فصل ثامن، اول فصل هشتم:

فی أنّ العالَمَ هو صوره الحقیقه الإنسانیّه، این صورت حقیقت انسانی را به چه معنا کردیم؟ یادداشت فرمودید؟ عرض کردیم که نفس رحمانی. حقیقت نفس رحمانی. که آن روح اعظم خودش شعبه ای از شعب، یعنی نقشی و خلقی از این نفس رحمانی است و این حقیقت انسانیه که انسان صعوداً به این حقیقت، به نفس رحمانی اتصال وجودی پیدا می کند، و عالم، متنش حقیقت انسانی یعنی نفس رحمانی است. از آن متن، اینهمه شرح و تفصیل منتشی شده است. پس آنجا فرمودید که عالم صورت حقیقت انسانیه است. اینجا فرمودید که روح اعظم در واقع روح انسانی است. حالا اینها را در خاطر داشته باشید.

و المراد بالکلمه آدمیّه، الرّوح الکلّی،

آن روح اعظمی که روح انسان است. آن روح اعظم که عروجاً روح انسان است، روح اعظم را در این نشئه مظاهر است. بله مظاهر از انسانهای کامل.

ألّذی هو مبدأ نوع الإنسانی.

در این نشئه. مبدأش آن است.

مبدأ نوع الإنسانی.

کما قال، رضى اللَّه عنه: «فآدم هو النفس الواحده التی خلق منها هذا النوع الإنسانی.» و سیأتی بیانه فی آخر الفصّ، إن شاء اللَّه.

صفحه ۹۴ را بگیرید که به آن آیه ی کریمه ی سوره نساء اشاره دارد.

صفحه ۹۴ ، متنش، فرمود:

فآدمُ هو النّفسُ الواحده الّتی خُلِقَ منها هذا النّوع الإنسانی و هو قوله تعالی: یا أیّها النّاسُ اتّقوا ربّکُمُ الّذی خلقکم من نفسٍ واحده و خلق منها زوجها  و بثّ منهما رجالاً کثیراً

که در آخر این فصّ فرمود؛ صحبتش می آید؛ حرفش را می زنیم.

 و لمّا کان آدم أبو البشر، علیه السلام، أول أفراده

بله اینها، جهاتش را دقت داشته باشید. در کتاب شریف اسفار، آن حدیث را به عرض رساندیم، که مرحوم آخوند نقل کرده بود حدیث جناب رسول الله را، که فرمود: برای اهل بهشت، مقامات و کمالاتی هست که « ما سَمِعَت أذُنٌ و ما رأت… » تا رسیده به این فرمایش که: « و لا خطر علی قلب ِ بشر»

آنجا عرض کردیم بشر. فرمود: علی قلب بشر. بشر، بشره است؛ ظاهر است؛ بشره. و علی قلب بشر، یعنی به دل این انسانهای صوری ظاهری. اینها که می بینی، به دل اینها خطور نکرده؛ نه انسانهای کامل که از آنها بی خبری. غیر از این ظاهراً، غیر از این صورتاً. نه اینکه به دل آنها خطور نکرده؛ در دل این انسانهای بشری ظاهری خطور نکرده. حالا حضرت آدم سلام الله علیه در این نشئه، ابوالبشر، پدر اینجایی هاست که به چشم می خورد، دیده می شود؛ و إلا آن أب انسان واقعی، آن روح اعظم است. به آن معنا، حقیقت محمدیه صلّی الله علیه و آله و سلّم است که:

گر به صورت من ز آدم زاده ام

من به معنا جدّ جد افتاده ام

کز برای من بُده است سجده ملک

وز پیمبر رفت تا هفت تا فلک

پس در معنا پدر جدّ همه، حقیقت محمدیه صلوات الله علیه است.  که : « أوّل ما خلق الله روحی»؛ اما به حسب ظاهر نگاه بفرمایید، به بشریّت نگاه بفرمایید: « أنا بشرٌ مثلکم ». پس این آدم ابوالبشر با آن واقعیت باید از یکدیگر جدا بشود.

و لمّا کان آدم أبو البشر، علیه السلام، أول أفراده

ضمیر « ه » أفراده را بزنید به روح کلی. که این اولین افراد روح کلی

 فی الشهاده

در این نشئه،

و مظهر الاسم «اللَّه» من حیث جامعیته

که این اسم، جامع از چه را؟

 خواص أولاده الکمل، خص، رضى اللَّه عنه، الفصِّ باسمه و بین فیه ما یختص بکلمته، کما بین ما یختص بکلمه کل نبی فی الفص المنسوب إلیه.

آن شیرینی، آن حلاوتی را که در این کتاب، در اختصاص هر کلمه ای به حکمتی، و توغل در اینها، صورت ظاهر الفاظ است که اینقدر شیرین است؛ حال تا چه رسد به آن معانی و حقائق، که چه زیبا نشسته، معارف و حقایق برای هر کلمه ای.

قوله: (لما شاء الحق سبحانه من حیث أسمائه الحسنى التی لا یبلغها الإحصاء)

لطف بفرمایید صفحه ۶۶ را بگیرید. ستون اول، سطر دو.

فاقتضی الأمرُ جلاء مرآهِ العالَم.

« فَاقتضی»؛ اسلوب بحث این است که، روش عبارت این است که آن « لمّا » که اینجا می گوییم: « لمّا شاء»، جواب « لمّا» این « فاقتضی الأمر» باشد. جواب این « لمّا »، اگر فعل ماضی است، « ف » نمی خواهد. جمله اسمیه باشد، «ف» می خواهد. مگر اینکه فاصله زیاد بشود. اگر فاصله زیاد بشود، برای ربط ذیل به صدر «ف»بیاورید.

فاقتضی الأمرُ جلاء مرآهِ العالَم.

این روش بحث است که همانجا، ضمن فاقتضی الأمر، یکی از فرمایشاتی که شارح قیصری راجع به «ف» دارد اینست که می فرماید:

وجوهه الی ما کان بسبب معانی أو جواب لمّا. که آنجا «ف» را جواب لمّا بگیریم. تا برسیم به آنجا که بگوییم «ف» جواب لمّا هست؛ و می شود آن را جواب لمّا گرفت، یکی از فرمایشاتشان در اثنای این بحث می فرماید: می شود که ما جواب لمّا را تقدیر بگیریم، و برای «ف» آنجا یک جهت دیگری بعد می فرماید، عبارات را به یکدیگر ربط بدهیم.

اما همانکه عرض کردیم: لمّا، فاقتضی جوابش بوده باشد. حرف تمام است؛ جمله تمام است. اشکالی هم نیست. شرّاح دیگر هم مثل جامی همینطور، معنا فرمودند؛ همینکار را کردند.

   لما شاء الحق

چه را شاء؟ ستون دوم همین صفحه، آخرش: « أن یری أعیانها »؛ شاء أن یری أعیانَها

لما شاء الحق سبحانه من حیث أسمائه الحسنى التی لا یبلغها الإحصاء أن یری أعیانها و إن شئت قلت أن یری عینه فی کونٍ جامعٍ یَحصُرُ الأمرَ کلَّهُ .

ألأمرَ کلَّه، که: تنزّل الملائکه و الرّوح فیها بإذن ربّهم من کلّ أمر که یحصَلُ الأمرَ کُلَّهُ ، حاصل امر بوده باشه. تا دنباله ی بحث بیاید. اینجا آن بحثی است که: اسماء مظهر می خواهند. نمی شود که بی مظهر باشد. در دار هستی تعطیل راه ندارد. همه ی اسماء در کارند؛ آن فآن، دم به دم؛ همه ی اسماء در کارند و هیچ تعطیل در نظام هستی نیست. « کلَّ یومٍ هوَ فی شأن ». « هو ». که به عربی می گوییم « ألّذی» ؛ آنها به عِبری می گویند: « أشِر». «هو»، «یاهو»، « أشِر». « ألّذی أحیا » آن می گوید: «هو». «هست»، « هستی محض». دار، دار اسم اعظم است. ألّذی، هو، هست، هستی محض که در زبان آقایان می فرمایید وجود مساوق است با حق.

اقدمین، پیشینیان ریاضیدانان الهی را، به عرض رساندیم آنها مبدأ الهی را اسم می بردند به « واحد»، مطابق فنّشان. و جهات دیگر هم دیگران. و حالا عرفای اسلامی ما و حکمای الهی ما، بعضیها تعبیر می فرمایند به حق. بعضیها تعبیر می فرمایند به وجود. که وجود مساوی است با متن حقیقت. متن هستی. هستی محض. إن شئتَ قلتَ راجع است به « ألصّمد»؛ « ألّذی هو ». و آنجایی که، آن ذره ای که « هو » نیست، چی هست؟

حدود است؛ هستی است. این هم از ضیق لفظ است. نداشتن عبارت. که گاهی تعبیر به وجود، گاهی تعبیر به حق. وجود مساوق با حق است. « هو الحق»؛ حالا که هو الحق است، شؤونش هم حق است. شؤونش همه، شؤون یک « هو » است. همان یک وحدت شخصی وجود است. همان یک وجود « ألصّمد» است؛ وجود صمدی است؛ لذا همه حق است. « کتابه حقٌّ » مثلاً. تطورات احوال همه برای ما حق است و معاد ما، مبدأ ما، موت ما، نشور ما، دین ما، قبله ی ما، برزخ ما، قرآن ما، جهات دیگر، اینها همه، شؤون یک حقیقت است. حق اند؛ همه متحقق اند؛ و باطل نیستند؛ واقعیت اند؛ واقعیت محض اند؛ همه نفسیّت دارند. نفس الأمری، نفسیّت، واقعیت دارند. آنی که نفسیّت ندارد در نظام هستی راه پیدا نکرده. دو دو تا پنج تا در نظام هستی راه ندارد. هیچ جا دو دو تا پنج تا نیست. اینها دئابات خیال است.  هیچ جا عدم نیست. از دئابات خیال است. عدم چیزی نیست. علم به عدم، از دئابات خیال است. آن فرمایش بسیار بلند و شریف شیخ را در کتاب نفس شفا آن روز ، آن روز هم خیلی پافشاری کردم، به عرض رساندم که مطلب را قدر بدانید، این را که شیخ پیاده کرد. آنهایی عدم را می فهمند، می یابند که در آنها جهت امکان استعدادی باشد؛ خودشان چیزهایی را دارند، چیزهایی را ندارند می گویند آنها را ما نداریم. حالا حرف عدم پیش می آید، به قیاس، و إلا هستی محض، دارای صرف، غنیّ مطلق، حرف عدم اینجا راه ندارد. اینها دئابات خیال است که مثلاً نفس برای خودش فکر می کند. هستی محض است؛ غنیّ محض است. نور محض است؛ علم مطلق است. فعلیت محضه است. پر است. « ألصّمد» است. به تعبیر حضرت امام باقر سلام الله علیه،  « ألّذی لا جوف له » است. که اگر یک دانه خردل را از هم جدا کنی، همینکه جدا کردی، إثنینیّت آمده و إثنینیّت عین نقص است. او را از صمد بودن بدر آوردی، اینگونه چیزها.

غرض اینکه، « هوَ فی شأن ». «هو». اینکه «هو فی شأن» تمام شؤون این « هو»، همه ی اسماء « هو فی شأن» مظهر می خواهد. مظهرش کون جامع است. کون، به اصطلاح این آقایان. هم در اوایل تمهید القواعد خواندید؛ هم در اوایل این کتاب به عرض رساندیم. که کون، زمین کونٌ، شمس کونٌ، قمر کونٌ،  وجودٌ، موجودٌ،  عقل کونٌ؛ کون اصطلاح این آقایان. که ماسوی الله، کلمات همه کون است. نه کون فلسفی در مقابل فساد که مربوط به مادون فلک قمر، بعنوان ترکیبات عنصری اینجایی، که ساخته می شوند، به هم می خورند پاشیده می شوند. متلاشی می شوند؛ مضمحل می شوند؛ اینها نه. کونی که عارف می گوید. عقل هم کون است و نفس کل هم کون است. جبرئیل و دیگر ملائکه ی مقربین، مهیّمین همه کون اند، اکوان اند. اما هیچیک کون جامع نیستند. و آنی که کون جامع است، جناب انسان کامل است. لذا انسان کامل که کون جامع است او حاصر امر است، حاصر اسماء حسنی است.  و این آقایان، بالاتفاق، همه قائلند که هیچگاه زمان، زمین، عالم عنصری، نمی شود از کون جامع حاصر اسماء الهی خالی باشد. اسماء مظهر می خواهد. و این همان است که بنده و جنابعالی معتقدیم که حجت خدا همیشه روی زمین هست و نمی شود که حجت نبوده باشد. باز هم این معنا را چند جای دیگر باز می کنم.

تمام اهل عرفان، با این عقیدت الهیه ی ما متفق هستند. این یک وجهش. و ما همین وجه را در نهج الولایه آوردیم، که هیچوقت زمین خالی از حجت نیست، یکی از وجوهی که خیلی هم وجوه جالب و شریف، خوشه چین خرمن این آقایان هستیم، همین حرف را عنوان کردیم. همین حرف امروز را که هیچوقت زمین خالی از حجت نمی شود.

لما شاء الحق سبحانه من حیث أسمائه الحسنى التی لا یبلغها الإحصاء

نمی شود، به احصاء در نمی آید. و حالا الآن عذرخواهی می کند. اینکه می بینید جناب خاتم صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: « إنّ لله تسعه و تسعین إسماً مَن أحصاها فقد دخل الجنّه» احصای ۹۹ اسم است و آنها صورت امّهات و کلیات ترتیب داده شده است، مثل اینکه قرآن مجید – به عرض رساندیم- یکوقت اسماء الله را به چهار اسم آورد؛ همه را در بر دارد، فرمود: هو الأوّل و الآخر و الظّاهر و الباطن. یکوقت قرآن مجید اسماء الله را به دو اسم تمام کرده: « و یبقی وجه ربِّک ذو الجلال و الإکرام »به دو اسم جلال و إکرام، یعنی اسماء جمالی و جلالی تمام کرده، گاهی به « الله »، گاهی به اسماء بیشتر، اینها یک نحوه ی کلی گرفته را تنظیم اسماء الله در ضمن اسماء دیگر که امّهاتند و به یک معنا اسم اعظم اند، حالا اینها اینجا عنوان نمی شود، إن شاء الله به مصباح الأنس که رسیدیم می بینید که از معانی اسم اعظم یعنی آن اسمی که اسماء دیگر را زیر پر دارد، آن را می گویند اسم اعظم. به هر حال، یک وقتی چند تا اسم اعظم را نام می برد که آن اسم اعظم دیگر اسماء را زیر پر دارد. آن جا اسماء اعظم احصا می شوند به نحو اجمال، نه به نحو تفصیل اسماء الله به احصا در بیایند. « لا یُعَدُّ و لا یُحصی » است؛ « و لا یعلم جنودَ ربّک إلا هو». « و لو أنّ ما فی الأرض من شجرهٍ أقلامٌ و البحرُ یَمُدُّهُ بعدد سبعه أبحُرٍ ما نفدت کلمات الله ». « لا یَبلغها الإحصاء »

این متن بود.

 شروع فی المقصود. و لمّا کان وجود العالم مستنداً إلى الأسماء

وجود عالم مستند به اسماء است. هر اسمی از مکمن ذات غیب سر در آورده و خودش را نشان داده، و مظهر خودش را به اذن الله پیاده کرده؛ یا به این معنا که طفره محال است؛ به این معنا که بی اسماء و بی مظاهر، چینش علم عنایی نظام کیانی هستی معنا ندارد.

و لمّا کان وجود العالم مستنداً إلى الأسماء و کان الإنسان مقصوداً أصلیاً من الإیجاد، أولًا فی العلم و آخراً فی العین ، نبَّه

جواب لمّا.

نبَّه على أن‏ الحق تعالى من حیث أسمائه الحسنى أوجد العالم،

وصف اسماء به حسنی را به عرض می رسانیم. که اینها را مفهوم مخالف نگیرید که اسمی غیر حسنی بوده باشد. و پریروز در درس اشارات به عرض رساندم که کتابهایی که در شرح اسماء نوشته اند، مثل اسماء مرحوم بهایی، خیلی خوب است و یک شرح اسماء، رساله ی کوچک ناقلایی از مرحوم سید حسین درودآبادی، از شاگردان مرحوم ملا حسینقلی همدانی، آخوند، آن رساله هم خیلی شریف است؛ رساله ی کوچکی است اما فلفل نبین چه ریزه، بشکنش ببین چه تیزه. رساله ی ناقلای ایشون چاپ شده، آنچه به دستتان آمده قدر بدانید. درست یکدوره بخوانید حالا به کار شما می آید. ایشان چند تا مقدمه در آن  رساله کوچک. آنها همه افاضات مرحوم ملا حسینقلی همدانی است که آنجا پیاده شد. اصلا شاگردان آخوند هرچه نوشته اند همه سنگین است. همه از محضر جناب آخوند سرمایه گرفته اند و معارف را پیاده کرده اند. حالا آنجا اشاره ای دارد؛ فرمایشی دارد؛ در همین شرح اسماء مرحوم درودآبادی، راجع به حُسنی به عرض می رسانیم. حالا فاصله یک خورده بیشتر برویم.

غرض از این اسماء حسنی یک وقتی ذهن منحرف نشود که اسمائی داریم بدون حُسنی، تا به بیانش برسیم.

من حیث أسمائه الحسنى أوجد العالم، و بیَّن العله الغائیه من إیجاد العالم الإنسانى،

غایت چیست؟ غایت:

« أن یری » اعیانها

متن بعدی، آخر ستون دوم.

 و هی رؤیتُه تعالى ذاته بذاته فی مرآه عینٍ جامعهٍ إنسانیهٍ مِن مَرایَا الأعیان

در میان مرایا الاعیان، در این مرآت خودش را ببیند. که: جلوه ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت/ عین غیرت شد از این آتش و بر آدم زد.

جلوه ای کرد که بیند به جهان صورت خویش/ خیمه در مزرعه ی آب و گل آدم زد

کما قال: «کنت کنزاً مخفیاً فأحببتُ

آن حرکت حبی

أحبَبتُ

آن محبت ذاتیّه، که محبت ذاتیه را به ذهن بسپارید؛ مِنَ الذّات إلی الذّات، خارج ذات معنی ندارد. که الآن هم بحث اشارات شما هم دور و بر همین مباحث است. این « أحبَبتُ » محبت ذاتیه است، « مِنَ الذّات إلی الذات »؛ خارج از ذات، حرف راه ندارد.

 أن أعرف فخلقت الخلق فتحبَّبت إلیهم بالنعم، فعَرَفونی.»

مرا شناختند.

 فهذا القول کتمهید أصل یترتب علیه ظهور الحِکَم الکلیه من الأسماء الإلهیه فی مظاهرها.

یعنی مظاهر خودشان. که « ها » بر می گردد به اسماء.

فی مظاهرها

اسماء در مظاهر خودشان. که هر موجودی مظهر اسمی است. پادشاهان مظهر شاهیّ حق. عارفان مرآت آگاهیّ حق؛ و همینطور انسان در این حالاتش، در این اطوارش، چون بخندیم آن زمان، برق وی ایم؛ ور بگردیم ابر پر زرق وی ایم. همینطور، حالات این اسمائی که در انسان دم به دم، آن فآن پیاده می شود.

  • پایان جلسه دوم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *